کسی که بیدار است . . . حرف می زند
کسی که سرش را فشار می دهد ،در گودی دیوار
کسی که بی وقفه فیلم ،
بی وقفه راه ،
بی وقفه پر از روزهای پر عقرب.
*
لطفأ دیگر نیایید توی دکمه قرمز تلفن
لطفأ دیگر کمپوت آناناس نیاورید
لطفأ ملافه ها را کنار نزنید
بیایید، بنشینید توی این ته سیگارهای یواشکی
توی این رگهای جن زده
توی این مینیاتورهایی که از کمرشان گل ، از کمرشان آهو، میزند بیرون
خدا بزند به کمر این فیلمها
این خیابانها
این شبهایی که می آیند اما نمی گذرند
خدا بزند به کمر این تیغها که می خوا هند اما ... نمی برّ ند.
به گمانم امسال سال گریه است. . . نه گاو
به گمانم مثل پار سال . . .
نه گاو .
دیگر باید، هی کوله ات را برداری
و تویش را پر کنی از آت و آشغال
و بروی به جایی که شمال است . . .
جنوب است .
و هی ،سیگار به سیگار روشن
و هی ،
سفر کردم که از یادم بری اما . . .
شاید از این شیشه های تکّه تکّه شده
شاید از تیغهای برّنده روی میز. . .
بگذرد این بار
شاید خون
فقط خون
پایان خوشی باشد . . . این بار .
قرصها خیلی بی معرفتند
آنها آدم را نمی کشند .
اشتباه می کنی
که فکر می کنی من می نشینم و برای تنهاییم شعر می گویم
و یا فقط کتاب می خوانم و به تو فکر می کنم
کاموا می خرم و برایت ژاکت آبی می بافم
اشتباه می کنی
من راه می روم تا تنها نباشم
شاید سوار بوق تاکسی ها شدم
شاید یک فاحشه بزرگ! کسی چه می داند
اینروزها امکان هر اتفاقی هست!
حالا هی مرا با این حال وامانده تنها بگذار.
این نور با این سقف کوتاه مشکل دارد
سقف باید بلند باشد
مثل قامت تو ، وقتی که از راه می رسی
و مهتابی خراب را درست می کنی
با حسرت نگاهی به محقق بغل دستی انداختم که چکیده های بسیار مرتبی می نوشت و غالبا آنها را
به ترتیب حروف الفبا طبقه بندی می کرد،و به این نتیجه رسیدم که سر در آوردن از این قضیه محال است .
اضطراب آور بود.
گیج کننده بود.
تحقیر آمیز بود.
حقیقت از لابلای انگشتانم گریخته بود، تا آخرین قطره.
" اتاقی از آن خود ،ویرجینیا وولف "
این یک شعر نیست ٬ یک نمی دانم چیست
آفتاب می شود، می نشیند روی لبه پنجره
من مریض نیستم،
کلیه ام درد نمی کند که. . .
سا عت چه زود می گذرد، چه خوب می گذرد، به به
نگاه که می کنم به اطرافم ،می بینم چقدر شلوغ است، چقدر تنها نیستم.
و مو رچه های توی فیلم را مسخره می کنم
می روم توی پارک، قدم می زنم
نفسهای عمیق می کشم، سیگار؟نه اصلا حرفش را هم نزنید،
فحش نمی دهم به زمین و زمان،آخرچرا باید فحش بدهم؟احمقانه نیست ؟
مردم دو تا دو تا راه می روند، آنها نگران نیستند، نه از گرانی نه از تورم و نه از اجاره خانه...
آنها چاق، راضی و خوشحالند
آوازهای جنگوله میرزا می خوا نم و بشکن می زنم
با جمع دوستانم قرار می گذارم می رويم توی خیابان ها ( دوستان من خیلی زیادند)
آنها ذرت مکزیکی می خورند، من آب انار که برای کبد بسیار خوب است
عشق من تو از راه می رسی
و دوستم داری
و خیلی دوستم داری
و خیلی خیلی دو ستم داری
و با هم چای می خوریم
بعد ترانه می خوانیم!!
بعد می رقصیم و....
هوا همچنان عالیست
زندگی عالیست
من عالیست
همه چیز عالیست دیگر...
باور کنید
به خدا. . .
نه، نمی خواهم
در امتداد رود خانه بدوم فریاد بزنم و
لاشه اش را در کناری پیدا کنم
(به گمانم کسی او را شکار کرده باشد !)
دیگراز لرزش شانه ها کاری بر نمی اید
مثل نوری باریک که از گوشه پرده به درون خیره شده است
باید دستهایم را بشویم
سرم را کمی کج کنم
و لبه چاقو را با گوشه پیراهنم پاک کنم